تبلیغات
تمدن پرشکوه ایران باستان - تاریخ سیاسی حكومت هخامنشیان قسمت اول (كوروش چگونه به وجود آمد.)

آستیاژ پادشاه ماد كه پایتخت او شهر اكباتان یا(همدان) امروزی بود و بعد از اینكه دخترش با یكی ار امرای پارس كه نامش كمبوجیه بود كه نام پدر او هم كوروش بود ازدواج كرده و خواب عجیبی می بیند كه از بطن دخترش ماندان یك درخت زر(انگور) روییده و ساقه های آن درخت از هشت جهت به حركت درآمده كه نه فقط همدان بلكه كشور ماد را و كشورهای قاره آسیا را هم نیز پوشانیده است و وی هر چه قدر دنبال پایتخت خودهمدان و كشورش ماد می گردد نمی تواند پیدا كند تا اینكه از خواب بیدار شده و كسانی كه در تعبیر خواب مهارت داشتند جمع كرده و به آنها خواب خود را تعریف می كند و بلاخره معبرین اینطور خواب او را تعبیر می كنند كه از دختر او پسری بوجود خواهد آمد كه كشور ماد و سایر كشورها را نیز تسخیر خواهد كرد و سلطنت  ماد منقرض خواهد شد - كه آستیاژتصمیم به از بین بردن طفل نوزاد بر   می آید و بعد از چند ماه ماندان دختر پادشاه ماد و زوجه كمبوجیه پسری بدنیا می آورد و پادشاه آن طفل را می گیرد و به ندیمان داده و از آنها می خواهد او را به قتل برسانند كه از قضا در همان روز زنی وضع حمل می كند و پسری مرده بدنیا می آورد كه مرد گاوچران لباس شاهزاده را بر تن كودك مرده كرده و كودك مرده را به صحرا می برد و جانوران درنده  او را می خورند و به پادشاه گزارش میدهند كه طفلی بدنیا آمده و از بین رفته است.

این خلاصه روایتی است كه هرودت مورخ یونانی نقل می كند و هرودت راجه به تولد كوروش4........................

بقیه نوشتار در ادامه مطلب


............ تا روایت بیان می كند كه فقط یكی را به نوشتن انتخاب كرده است و می نویسد:جوان گاو چران چون میشنود كه طفل فرزند كمبوجیه پسر كوروش می باشد به همین جهت اسم فرزند را كوروش می نامند كه به همین جهت سر سلسله هخامنشیان نام خود را از پدر و مادر رضاعی خویش دریافت میكنند نه از پدر و مادر واقعی خود . یك پزشك و معالج یونانی نام كوروش را به معنای خورشید می نامند اما بعضی از امیرای پارسی میگویند كه نام كوروش عبارت از رودخانهای است كه از جنوب ایران میگذرد اسم كوروش در بیست و پنج شكل در كتیبه ها و تواریخ نوشته شده و یكی از اشكال اسم كوروش هوشنگ نیز است كه در شاهنامه فردوسی ذكر شده است.و كتیبه های كوروش در ایران منحصر است به انچه كه در پازارگاد بدست امده است میت ری داتس مرد گاو چران مردی باسواد بود و وقتی كه كوروش قدری بزرگ شد او را به مكتب فرستاد و كوروش در همدان شروع به تحصیل كرد و هنوز به هشت سالگی نرسیده بود كه توانست با الفبای بزرگ ایرانی كه نزدیك چهارصد حرف داشت با ان همه چیز را بنویسد و حتی صدای جانوران را روی لوح بیاورند نویسندگی كند .در حالیكه مخلصین دیگر از سن چهارده و پانزده سالگی فرا میگرفتند.كوروش وقتی به سن پانزده سالگی میرسد اندامش شبیه به جوانان نوزده و بیست ساله بود به همین جهت قبل از رسیدن به سن سربازی داوطلبانه وارد ارتش میشود تحت تربیت قرار میگیرد و در انجا سواری و شمشیر زدن و پرتاب كردن زوبین و تیراندازی و نیزه بازی و پرتاب سنگ را فرا میگیرد و با فنون جنگی اشنا میشود و طوری روسایش او را مستعد دیده . وسرباز جوان فرمانده یك جوخه پنج نفری و انگاه دكاداك(فرمانده یك جوخه ده هزار نفری) و سپس لوشاك(فرمانده نیم گروهان امروزی یعنی پنجاه نفر)می گردد واو را جزو نگهبانان مخصوص پادشاه ماد میگرددوكوروش انقدر سر شناس می شود كه امروز هر كس بخواهد كوروش را بشناسد ماه به ماه و در بعضی ادوار روزبه روز ان مرد ایرانی را تعقیب كند و انقدر راجع به او نوشته اند كه درباره هیچ پادشاه غیر از ناپلئون نویسندگی نشده است . عدهای از مورخین از جمله هرودت در خصوص كودكی كوروش نقل میكند كه :وی به یك مردوكانی یعنی یك موبد مزدا پرست به اسم (میت ری داتس)سپرده میشود و كوروش را با شیر گاو تغذیه میكند و به شهر طبس می برد و در انجا كشاورزی و دامداری و دامپروری را به او میاموزد و مورخ ادعا كرده است كه اگر كوروش در همدان بود نمیتوانست اطلاعات وسیع و علمی را درباره كشاورزی و دامپروری وحفر قنات را بدست بیاورد.

یك روزی میت ری داتس متوجه میشود كه روی صورت و لب كوروش موی نرم روئیده است ودانست كه سن عمر ان پسر به پانزده سالگی رسیده و باید راز تولد او را فاش نماید و او را به اتشكده طبس برد وبه وی گفت:ای كوروش تو تا امروز یقین داشتی كه پسر من هستی اما اینطور نیست اما مانند پسر خود تورا دوست میدارم ومانند پسرم تو را تحت تعلیم قرار دادم.كوروش گفت پس من پسر كی هستم؟میت ری داتس گفت:پدرت از امرای بزرگ فارس میباشد ومادرت یك شاهزاده خانم است.اما اسم انها را نمیگویم مگر اینكه سوگند یاد كنی كه انتقام از هیچكس نگیری .میت ری داتس جریان بدنیا امدن كوروش را برای او تعریف كرد .و وی سوگند خورد كه راز تولدش را بروز ندهد مگر موقعی كه برای ان شخص و خود ویخطر وجود نداشته باشد .و انوقت میت ری داتس سر ولادت كوروش را برای او فاش كرد و گفت كه او پسر كمبوجیه امیر فارس است و مادرش دختر استیاژ پادشاه مغرب ایران است و فرمان قتل او را وی صادر كرده بود. كوروش با اینكه دانست یك شاهزاده است مدت یك سال دیگر در طبس و قهستان بسر برد و عاقبت متوجه شد كه در ان زمان راه بدست اوردن جاه و مقام ورود به خدمت ارتش است و انكس كه میخواهد قدرت را بدست بیاورد باید متكی به شمشیر باشد و تمامی نام اوران كه قدرت بدست اورده اند وارد خدمت ارتش شده اند به این ترتیب در شانزده سالگی از ناپدری خود خداحافظی كرد و همانطور كه قبلا گفته شد داوطلبانه وارد ارتش می شود و شجاعت و لیاقتی كه در جنگ با راهزنان اشوری از كوروش به ظهور رسیده بود ان جوان ترفیع پیدا میكند و به درجه (تافیاك)یعنی فرمانده یكصد سرباز و به اصطلاح امروزی فرمانده یك گروهان شد در همان سال كه كوروش به درجه(تافیاك)رسید یك واقعه بهت اور در جهان اتفاق افتاد و یكروز صبح كه مردم از خواب بیدار شدند مشاهده كردند كه دو خورشید طلوع كرده یكی خورشید مشرق و دیگری خورشیدی از طرف مغرب.كه هر دو درخشندگی داشتند اما بعد از انكه افتاب بالا امد از درخشندگی خورشید مغرب كاسته شد و تا اینكه ناپدید شد استیاژ منجمین را احضار كرد تا نظریه انها را بشنود و به انها اطمینان داد كه مورد آزار قرار نمیگیرند آنوقت منجمین به سخن در امدند و گفتند كه طلوع خورشید جدید در آسمان نشانگر انست كه یك پادشاه بزرگ در جهان سلطنت خواهد كرد كه سلطنت وی آنقدر درخشنده میباشد كه مانند خورشید درخشندگی خواهد داشت .كه آستیاژ از منجمین سئوال كرد آیا این پادشاه جدید در دوره سلطنت من به پادشاهی خواهد رسید یا بعد از او.     اما انها از ترس آستیاژ گفتند بعد از سلطنت شما خواهد بود. در همان سالها بود كه از فارس خبر رسید كه كمبوجیه مشغول گردآوری قشون است و آستیاژ برای او پیغام فرستاد و گفت:چون شنیده ام مشغول جمع آوری سربازان هستی و دشمن نداری و اگر بخواهی به كشور من حمله كنی آگاه باش با اینكه دامادم هستی اما زنده زنده پوستت را خواهم كند و از كاه خواهم انباشت . كمبوجیه پیغام او را گوش نمیكند و همچنان سرباز جمع آوری میكند آستیاژ هم قشون گرد آوری میكند و فرماندهی آن را به هارپاگوس می سپارد و به او دستور جدا كردن سر كمبوجیه را از بدنش میدهد و آستیاژ در صدد برآمدن سان از قشون را می خواهد و آهسته سوار بر اسب از مقابل قشون عبور می كند و فرماندهان واحدها را نام میبرد تا اینكه نوبت به كوروش میرسد .آستیاژ بدون پلك زدن كوروش را مینگریست و افسر جوان هم چشم از پادشاه ماد بر نمیداشت اما نه از روی خیرگی بلكه برای اطاعت از آئین سربازی . آستیاژ پرسید:ای جوان اسم تو چیست ؟ فرمانده گروهان جواب داد اسمم كوروش است. آستیاژ پرسید : پدرت كیست؟ كوروش جواب داد:همه میگویند من پدر خود را نمیشناسم . در بین ایرانیان دروغ گفتن از گناهان بزرگ بود و آنها دروغ نمیگفتند .آستیاژ به فرمانده ارتش هارپاگوس گفت : این جوان طوری به كمبوجیه شبیه است كه وقتی او را دیدم گفتم یا پسر و یا برادر كمبوجیه می باشد و از كوروش نیست . او را با كمبوجیه سئوال كرد و باز جواب منفی شنید و گفت كه من او را ندیده ام . سپس به هارپاكوس دستور تحقیق از پدر این افسر جوان را داد. تا اینكه كوروش فهمید هارپاكوس همان كسی بود كه جان او را در كودكی نجات داده بود . هارپاكوس افسر جوان (كوروش) را احضار كرد و در اتاق را بست و نام پدر او را پرسید و كوروش گفت كه پسر كمبوجیه است كه رنگ از صورت هارپاكوس پرید و از كوروش خواست كه موضوع را انكار كند و كوروش قبول نكرد كه هارپاگوس گفت:ای جوان اگر به خود ترحم نمیكنی به من كه ترا از مرگ نجات دادم ترحم كن و نزد پادشاه اسم پدرت را بر زبان نیاور چون اگر شاه بفهمد مرا خواهد كشت.كه بلاخره هارپاكوس به كوروش اجازه داد كه با گروهان خود به عنوان طلایه عازم فارس شود و بكوشد كه هر جه زودتر بین خود و همدان فاصله بیاندازد . كوروش بعد از اینكه به فارس رسید یا نگهبان قشون كمبوجیه گردید و از تمبورش ممانعت كردند و گفتند اگر رد شود خود و سربازانش كشته میشود . كه كوروش تقاضای دیدن كمبوجیه را میكند و وقتی نزد پدرش میرفت چشم او و سربازانش را بسته بودند و در حظور امیر فارس چشمهایش را گشودند و توكیدیدس مورخ یونانی مینویسد :وقتی چشمهای كوروش باز شد و كمبوجیه او را دید طوری حیرت كرد كه از جا برخاست و گفت آیا مفرغ مقابل من آورده اید منظور از این كلمه آینه بود چون كوروش شباهت عجیبی به كمبوجیه داشت .كوروش گفت نه پدر مفرغ مقابل تو نیاورده اند بلكه تو پسرت را می بینی . پسری كه هارپاكوس نجات داده بود با شنیدن نام او كمبوجیه منقلب میشود و كوروش علت ناراحت شده كمبوجیه را میپرسد و كمبوجیه جواب میدهد علت اندوه من اینست كه از همدان به من خبر رسید كه هارپاكوس با هولناكترین طرز مورد انتقام  آستیاژ قرار گرفت . در واقع آستیاژ پسر هارپاكوس را كه همسن كوروش بود در یك مهمانی كه ترتیب داده بود را می كشد و از بدن او غذایی درست میكند و به خود پدرش هارپاكوس میدهد و با دیدن سر او هارپاكوس تائید می كند كه پسرش است و آستیاژ اقرار میكند كه این جزای اوست كه به پادشاهش خیانت میكند و كوروش را در كودكی نكشته است.    

 

 

 

 

 

 

 

 


برچسب ها: کوروش ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر